اشک را گفتم مکاهش کودک است
گرگ را گفتم تن خردش مدر
دزد را گفتم گلوبندش مبر
بخت را گفتم جهان داریش ده
هوش را گفتم که هوشیاریش ده
تیرگیها را نمودم روشنی
ترس ها را جمله کردم ایمنی
ایمنی دیدند و نا ایمن شدند
دوستی کردم مرا دشمن شدند
کا رها کردند اما پست و زشت
ساختند آیینه ها اما ز خشت
تا که خود بشناختند از راه، چاه
چاهها کندند مردم را به راه
روشنیها خواستند اما ز دود
قصر ها افراشتند اما به رود
قصه ها گفتند بی اصل و اساس
دزدها بگماشتند از بهر پاس
جامها لبریز کردند از فساد
رشته ها رشتند در دوک عناد
درس ها خواندند اما درس عار
دیو ها کردند و دربان و وکیل
در چه محضر محضر حی جلیل
وا رهاندیم آ ن غریق بی نوا
تا رهید از مرگ شد صید هوا
آخر آن نور تجلی دود شد
آن یتیم بی گنه نمرود شد
رزمجویی کرد با چون من کسی
خواست یاری از عقاب و کرکسی
برق عجب، آتش بسی افروخته
وز شراری خانمانها سوخته
خواست تا لاف خداوندی زند
برج و باروی خدا را بشکند
رای بد زد گشت پست و تیره رای
سر کشی کرد و فکندیمش ز پای
ما که دشمن را چنین می پروریم
دوستان را از نظر چون می بریم
آنکه با نمرود این احسان کند
این سخن پروین نه از روی هواست
هر کجا نوریست ، ز انوار خداست